#سلطان_پارت_167
این رو که گفت ،به جمعیت که وحشت زده کنار می رفتن وبرامون راه رو باز می کردن خیره شدم،همچنان بازوم رو محکم تو پنجه های قوی ومردونه اش گیر انداخته بود،تقلا می کردم تا ولم کنه،امااون انقدرعصبی وناراحت بود که اصلا صدام رو نمی شنید.
_ولم کن، می گم ولم کن.
بدون اینکه کوچک ترین تغییری تو حالتش ایجاد کنه زیر لب غرید:
_فقط لال شو نفس ،بیشترازاینی که هستم،عصبیم نکن.
_تو خیلی بدی،همه دارن نگاهمون می کنن .
_به درک ،نگاه مردم برام مهم نیست،هرغلطی که بکنی اینا نگاهشون رو می کنن.
_دستم رو کندی،آدم آهنی بی احساس.
_حقته،باید بیشترازاین ها به سرت بیارم،فقط بذار بریم خونه.
_چرا؟مگه چکار کردم؟
-گفتم لال شو تا جلوی مردم نزدم لت و پارت نکردم.
همین طور که تقلا می کردم از پاساژ خارج شدیم.
_وایستا امیرسام،چند لحظه وایستا.
صدای سیاوش ازپشت سرمون اومدش،سرم رو به زحمت به عقب چرخوندم،نفس نفس می زد،معلوم بود تمام راه رو دویده،باقدم های بلند خودش رو به مارسوند دست انداخت بازوی سلطان رو گرفت.
_وایستا امیرسام بذار من خودم میارمش،تو الان اعصبانی،یه کاری دست خودتون می دی.
romangram.com | @romangram_com