#سلطان_پارت_165


وقتی چشم باز کردم و سیاوش رو دیدم جرات گرفتم،دستم رو ازچنگال های اون شیر وحشی درآوردم و نمی دونم باچه سرعتی خودم رو به سیاوش رسوندم محکم بازوش رو چسبیدم و خودم رو پشت سرش قایم کردم.

هق هق می کردم و سرم رو بیشتر به بازوش فشار می دادم.از گوشه ی چشم نگاهم به سلطان بود،ازاین حرکت ناگهانیم هنوز تو شوک بود.به خودش که اومد ،به سمتمون هجوم آورد،اما سیاوش روهوا دستش رو گرفت،باخشم فریاد زد:

_بس کن امیر سام،آروم باش یکم،بذار برات توضیح بده.

_چه توضیحی ،می دونی با چه وحشتی خودم رو رسوندم اینجا،زدم یه عابروهم نفله کردم،سامیار بردش بیمارستان،آخه لعنتی ،چه توضیحی داری،اینجا چه غلطی می کنی،مگه نگفتم پاتوازعمارت بیرون نذاری.

ازوحشت صدام بیرون نمی اومد،اگه می گفتم برای چی اومدیم بیرون ،شرط می بندم همین امروز من و سونیارو ازروی زمین محو می کرد.

دوباره فریاد زد:

_چیه لال شدی؟

چشم هام رو ازولوم بالای صداش بستم.

_امیر سام آروم باش،ببین کجا ییم.

_به درک،هرجا که هستیم،من باید بدونم که این دختر ،بیرون ازعمارت چه غلطی می کرده،که مهران افتاده دنبالش.

-د..توکه مهلت نمی دی بخواد بگه.

چشم هام رو باز کردم ،از پشت بازوی سیاوش نگاهش می کردم،دست هاش رو عصبی تو موهاش فرو کردو بهمشون ریخت،باچشم های مخمور و خشمگینش خیره شد به صورتم و با تحکم گفت:

_راه بیوفت،می ریم خونه،اونجا مجبوری بی هیچ مزاحمی برام توضیح بدی.

بابودن سیاوش دل و جرات گرفته بودم زبون باز کردم و باصدای خشداری گفتم:

romangram.com | @romangram_com