#سلطان_پارت_164
_آخه من آدرس اینجارو بلد نیستمـ
دختر جوان شونه ام رو تکون دادو اشاره کرد که گوشی رو بدم بهش.
_سیاوش صبر کن این خانوم بهت می گه.
گوشی رو به دختر دادم،اون هم آدرس رو به سیاوش داد.
یه ربعی می شد که بااسترس روی صندلی نشسته بودم و خیره به مشتری هاو مسیررفتنشون رو تا در خروجی دنبال می کردم،خیره بودم به درخروجی و بااسترس ناخنم دست راستم رو تو کف دست چپم فرو می کردم،با کسی که تو درگاه ظاهر شد رنگ از رخم پرید
دستپاچه شدم ،آب دهانم رو به سختی فرودادم،چشم گردوندتا رسید به من،گره ی کوربین ابروهای مشکیش ازهمیشه محکم تر بود صورتش ازشدت خشم قرمز شده بود،فکش رو منقبض کرد دندونهاش رو آنچنان روی هم فشار می داد که شکستنشون حتمی بود.
به سمتم قدم برداشت با وحشت جیغ کشیدم و دویدم سمت دختر پشتش قایم شدم و محکم بازوش روگرفتم،آنچنان باخشم به سمتمون اومد که دختره بیچاره از ترس قبضه روح شد،جیغ بلندی کشیدو نشست رو زمین،سرم رو بالا گرفتم،ناخداگاه اشک توچشم هام حلقه زد،پنجه های قوی ومردونه اش رو دور بازوم حلقه کردو من رو ازروی زمین بلند کرد،دوتا بازوهام رو محکم تو پنجه های قویش گرفته بود و باخشم خیره شده بود به چشم هام،مثل ابربهار اشک می ریختم.
باخشم فریاد زد جوری که نه تنها بدن من بلکه چهارستون مغازه ام لرزید،درست حال موشی رو داشتم که بادم شیر بازی کرده بودم.
_نفس خفه شولعنتی،اینجا چه غلطی می کنی تو؟
سرم رو با وحشت به سمت چپ چرخوندم هق هق می کردم.
_به من نگاه کن لعنتی .
چشم هام رو بسته بودم که صدای سیاوش اومد.
_ولش کن امیرسام،نمی بینی چقدر ترسیده.
_تو دخالت نکن سیاوش.
romangram.com | @romangram_com