#سلطان_پارت_163


_سلام جناب،من شماره ی دفتر جناب سرگرد سیاوش سرمدی رو می خواستم یه کار واجبی دارم باهاشون.

_تورو خدا چرا نمی‌شه پای یک آدم ربایی درمیونه ،خواهش می کنم. شماره ی دفترشون رو بدین.

بعد کلی اسرار بالاخره شماره ی دفترش رو داد،خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم،خیره شدم به صورت متعجب اون دوتا دختر که خیره بودن به ما.

_می‌شه یه تماس دیگه ام بگیرم؟

_آره راحت باش.

ازش تشکرکردم و شروع کردم به گرفتن شماره ی سیاوش،تودلم خداخدا می کردم که تو دفترش باشه،بعد چندتا بوق صدای بم مردونه اش تو گوشم پیچید.

_بله؟

لبخند پهنی زدم و با ذوق گفتم:

_سیاوش ،منم نفس.

_چی ؟نفس؟

_آره ،کمکم کن ،مهران دنبالمه.

_سلطان کجاست؟

_من و سونیا اومدیم بیرون الان مهران دونبالمه من تنهام قضیه اش مفصله،بعدا برات می گم،فقط تورو خدا کمکم کن.

_خیلی خب،آروم باش،بگو کجایی می آم دنبالت.

romangram.com | @romangram_com