#سلطان_پارت_162


چشم هام رو همچنان بسته بودم،که با قرارگرفتن دستی روی کمرم ،وحشت زده کمرم رو راست کردم و خیره شدم به اون فرد.

یک دختر جوان حدودا ۲۴ساله بود.

باتن صدای نازکش گفت:

_حالت خوبه،چرا به این روز افتادی تو؟ازکسی فرار می کنی؟

چشم های وحشت زده ونگرانم رو به صورت آروم دختر دوختم.

باید چکار کنم،نه جایی رو بلدم ،نه کسی رو می‌شناسم،حتی شماره ی مبایل سلطان رو هم ندارم.

خیره بودم به دختر که ازدوستش یک لیوان آب گرفت و جلوی دهنم آورد وبه لبم چسبوند،مجبورم کرد چند قلوپ ازآب رو بخورم.

_بهتر شدی؟

سرم رو بالا وپایین آوردم.

فهمیدم باید چکارکنم،روبه دختر باصدای خشداری گفتم:

_می‌شه گوشیتون رو بدین تابه یه جایی زنگ بزنم.

دختر لبخندی زدو گفت:

_آره عزیزم حتما،نگار اون گوشی من رو بده.

دوستش از روی میز گوشیش رو برداشت وبایک قدم کنارمون ایستاد گوشی رو به سمتم گرفت،خیلی سریع گوشی رو برداشتم ،شماره ی ۱۱۰رو گرفتم،بعد دوتا بوق صدای مردانه ای به گوشم رسید.

romangram.com | @romangram_com