#سلطان_پارت_161
_نفس،می کشمت لعنتی.
_اون اسم تو رو ازکجا می دونه .
وحشت زده به سمتش چرخیدم.
_تو رو خدا گوشیت رو بده به سلطان زنگ بزنم،تورو خدا.
فریاد زد:
_نه...نه...نه،چرانمیفهمی جلوی اون همه آدم زدیش،اون یه مرده بهش برخورده بیا و معذرت خواهی کن.
مطمعن بودم که هرچی بگم این دختر نمی فهمه ،پس باید فرار کنم.
سرم رو چرخوندم سمت آرمان با قدم های سریع وصورتی درهم به ما نزدیک می شد، سونیا به سمتش رفت،باتمام قدرتم شروع کردم به دویدن ،صداش رو از پشت سرم می شنیدم.
_نفس ،وایستا لعنتی،مهران توراهه،نمی تونی ازدستش دربری.
با تمام قدرتم فقط می دویدم ،وارد یه پاساژ شدم.
خودم رو انداختم تویک مغازه ی لباس زیر فروشی،خم شدم،نفس نفس زنان دستم رو روی زانو هام گذاشتم.
قفسه ی سینه ام به سرعت بالا و پایین می شد.
دهنم خشک شده بود،گلوم می سوخت.
قلبم به شدت به سینه ام می کوبید.
romangram.com | @romangram_com