#سلطان_پارت_160


سریع با وحشت ازکنارش رد شدم به سمت در می دویدم که سونیا تو درگاه ظاهر شد ،دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم،مدام می پرسید که چی شده و منم جوابی نمی دادم.

الانه که مهران برسه باید چه غلطی بکنم.

سونیا محکم دستش رو ازتو دستم بیرون کشید.

_ولم کن ببینم،اصلا اشتباه کردم که تورو باخودم آوردم،آبروم رو بردی.

چشم های وحشت زده ام رو به صورتش دوختم .

_دیوونه اون پسر عمه ی مهرانه،دشمن تو وبرادرت ومن.

سلطانم می دونه که باهاشی،

_آره ،می دونه.

ولی گفته که دیگه حق ندارم ببینمش.

_پس چرا حرف برادرت رو گوش نمی کنی؟

فریاد زد،تو ام ازخشم واعصبانیت.

_اه،توام که مثل امیرسام حرف می زنی،بابا آرمان راهش ازاون پاشا ومهران جداست اون فقط من رو می خواد.

_چراتو انقدرزود باوری دختر.

خواست چیزی بگه که صدای فریاد آرمان اون رو به سکوت واداشت،هردو متعجب سرمون رو به سمت آرمان چرخوندیم.

romangram.com | @romangram_com