#سلطان_پارت_159


_این آرمانه؟!

باخشم دستم رو ول کرد ،کیف رو ازدستم بیرون کشیدو بدون توجه به من و اون پسره آرمان ازکافی شاپ زد بیرون،آرمانم سرش رو بلند کرد نگاه زشتش رو تو چشم هام دوخت و گفت:

_پس اون آهوی فراری تو قلمرو سلطان مخفی شده بود.

سینه به سینه ام ایستاد هرم داغ نفس هاش به صورتم می خورد،تو یک لحظه با خشم دست های مشت شده ام رو به سینه اش کوبیدم و هولش دادم ،اما حتی یه سانتم تکون نخورد،نفس نفس می زدم دستش روی مچ دست چپم قرار گرفت وحشت کردم.

باخشم فریاد زدم.

_ولم کن عوضی پست،ولم کن.

بدون توجه به مشتری ها مچ دستم رو بیشتر فشار داد.

گوشیش رو از داخل جیبش درآورد،چندبارروش ضربه زدو بعد کنار گوشش گرفت،من هم چنان تقلا می کردم ولی زورش خیلی زیاد بود.

_الو سلام پسر دایی؟

_........

_یه خبر خوب برات داشتم مهران.



باشنیدن اسم مهران وحشی شدم،سرم رو پایین بردم و باتمام قدرتم دستش رو گاز گرفتم.

صدای فریادی که کشید انقدربلند بود که چهارستون بدنم لرزید .

romangram.com | @romangram_com