#سلطان_پارت_158
_آره شاید.
سرش رو پایین آوردو دوباره خیره شد به صفحه ی گوشیش،کلافه انگشت شستش رو روی صفحه ی گوشی می زد.
منم خیره نگاهش می کردم،چند ثانیه ای گذشت،خیره به اطراف نگاه می کردم ،باکسی که دیدم قلبم با وحشت شروع کرد به سینه ام کوبیدن.
این پسره اینجا چکار میکرد.
خیره بودبه من و لبخند میزد باید فرار کنم.
باصدای لرزونی گفتم:
_سو...سونیا،باید بریم.
سرش رو بالا گرفت خیره شد تو صورتم و متعجب گفت:
_چرا؟
آماده شدم که دربرم که پسر دستش رو روی چشم های سونیا گذاشت باوحشت جیغ زدم و باکیف سونیا که روی میز بود به سمتش حمله کردم.
_عوضی،پست،چرادست ازسرمن برنمی داری،برید گم شید لعنتی ها.
اشک می ریختم و باتمام قدرتم باکیف می زدمش مردم بودن ،ولی فقط نگاه می کردن،سونیا جیغ بلندی زدو محکم دستم رو گرفت،اون پسرم دستش رو جلوی صورتش گرفته بودو فقط می شنیدم که می گه دیونه .
_تورو خدا نفس ،آرمانه نزنش .
با چشم های بارونیم درحالی که هق هق می کردم،دستم رو هوا خشک شد،نگاهم رو از پسر برداشتم ،سرم رو به سمت سونیا چرخوندم ،باتعجب گفتم:
romangram.com | @romangram_com