#سلطان_پارت_157


_آهان ،خب منظورت رو اشتباه گرفتم.

سرم رو تکون دادم،اونم لبخندی زدوچند ضربه با انگشت به صفحه ی گوشیش زد،گوشی رو کنار گوشش گذاشت و هینی که به سمت کیفش که روی کمد بود دستش رو دراز کرده بود،گفت:

_سلام آقا رضا همه چیز آماده است،نگهبان ها نفهمن فقط،که به داداشم می گن.

_باسه پس ماالان می‌آیم.

باذوق گوشیش روداخل کیفش انداخت و خیره شد به من که روی تخت نشسته بودم.

_بلند شو دیگه نفس،چقدرتو باآرامش کارات رو می کنی؟

_وا،منکه یک ساعته آماده ام.

_خب حالا،بلندشو بریم.

ازروی تخت بلند شدم،پشت سرش ازدرگاه خارج شدم،ازپله ها پایین رفتیم،قشنگ معلوم بود تاحالا خیلی ازعمارت بدون اجازه ی سلطان خارج شده .

****

روی میز تو کافی شاپ منتظر نشسته بودیم،کیک و چاییم رو خوردم،ولی هنوزم خبری از آقای آرمان نبود،سونیا کلافه با گوشیش ور می‌رفت.

_چیه نیومده؟

_جواب نمی‌ده،گوشیش رو خاموش کرده.

_خودت رو اذیت نکن،شاید شارژ گوشیش تموم شده.

romangram.com | @romangram_com