#سلطان_پارت_155


_می‌رم آماده شم،نهارم با آرمان می خوریم.

-پس جواب داداشت رو خودت باید بدی.

لبخند پهنی زدو دست هاش رو باذوق بهم زد.

_چشم،داداشم بامن.

_تازه من لباسم ندارم.

_اونم به روی چشم،منو تو یک سایزیم،بیا اتاقم هرکدوم رو که می خوایی بپوش.

دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید ناخداگاه منم مجبورشدم که بلند شم.

باهمون وضع من رو دنبالش می کشید،ازدرگاه خارج شدیم،اتاقش کنار اتاق من بود.

_تورو خدا آروه تر پام درد می کنه.

وارد اتاقش که شدیم دررو بست،دستم رو رها کردو به سمت کمد بزرگی رفت که درش باز بود ولباس های رنگا وارنگ ،داخلش آویزون شده بود.

چندتا لباس انداخت روی تخت،من که تااون لحظه خیره بودم بهش باصداش به خودم اومدم.

_بیایکی رو انتخاب کن دیگه، نکنه منتظری شب بشه سلطان من رو ببره؟

_باشه،یکی ازاین هارو انتخاب کنم؟

بدون اینکه برگرده سمتم گفت:

romangram.com | @romangram_com