#سلطان_پارت_154
نگاهش رو دوباره بالاتاتوی چشم هام کشید،چی می خواست ازم ،چراانقدربرای گفتنش این پاو اون پا می کنه.
_بامن بیایی برم بیرون.
مشکوک نگاهش کردم.
_همین،یک ساعته می خوایی همین رو بهم بگی؟!
ملتمسانه خیره بود تو چشم هام،دستش رو روی دست هام گذاشت و محکم فشارشون داد.
_نفس،خواهری کن درحقم،می خوام برم عشقم رو ببینم،به خدا جبران می کنم.
التماسش رو که دیدم دلم به درد اومد،باصدای که به خاطر خواب آلودگیم خشدارو گرفته بود گفتم:
_ولی من بدون اجازه ی سلطان چجوری بیام،اگه بفهمه چی؟
_دیوونه نمی فهمه، می ریم و زودی ام بر می گردیم.
_ولی م...
_توروخدا دیگه نه نیار،میریم و زودی ام بر می گردیم.
چشم هام رو کلافه بستم،نفسم رو عمیق بیرون دادم، شونه هام رو به حالت افتاده کردم،لب پاینم رو آوزون کردم و مظلوم نگاهش کردم،این درحالی بود که موهای فر و بلندم روی شونه هام ریخته شده بود.
لبخندی زدو گفت:
romangram.com | @romangram_com