#سلطان_پارت_153
باتکون هایی که همراه شده بود ،بااسمم که مدام توی سرم می پیچید،آروم لای پلک های سنگینم رو باز کردم.
چندباری پلک هام روبه هم زدم تا تصویر دختر جوانیی که روبه روم ایستاده بود واضح تر شد.
زیرلب"سونیا "گفتم و خیره شدم بهش.
_بیدارشو نفس ساعت دوازده ظهره،خیلی خوابیدی دختر.
با صدای گرفته ومتعجبم خیره به صورت سونیا گفتم:
_خدای من گفتی ساعت دوازده،چقدرزیادخوابیدم.
_آره ،خیلی خوابیدی،حالازود بلند شو ،یه کار مهمی باهات دارم.
با حس ناخوشایند کوفتگی بدنم به سختی سرجام نشستم.
چشم های خسته ام رو به چشم های درشت مشکیش دوختم،که مظلومانه خیره بودن بهم.
_بگو چکارم داری؟
لبش رو بازبون تر کرد،با من ومن گفت:
_راستش...
مکث کوتاهی کرد و سرش رو به زیر انداخت،وادامه داد...
_ازت می خوام که...
romangram.com | @romangram_com