#سکوت_یک_تردید_پارت_77
_اااا نیاز دوباره از اون حرفا زدیا خو گ*ن*ا*ه داره بنده خدا یه خنگ فقط بالا سرش بووده دیگه...
_خخخخخخ آرتان رو میگی!!؟؟
_آره بابا خنگ خدا...اه ببین انقدر حرف میزنی یادم رفت چی می خواستم....به آشپزخونه رفتم و ظرف قرص هارو برداشتم و یه مسکن از توش برداشتم...
_اووون چییه باز کجا میری ساعت ده شبه ها!!!!!
_میرم اینارو بدم بهش بخووره بیام....
_زوود بیا ها فرزان اومد الکی گفتم رفتی خونه دریا شبم بر نمیگردی!!!
_وااااا چرا اینجوری گفتی!!؟؟
_خو دیدم دیر کردی خنگگه اینجوری گفتم منتظرت نشه...اینجورم که معلومه شب بر نمی گردی انگار...
_نیییییییییییییاااااازززززز....
_باشه بابا شوخی کردم برو تا بیدار نشده...
_باشه..از در خارج شدم و از پله ها بالا رفتم و اومدم در بزنم که دیدم در خودش باز...رفتم تو..آرتان بیچاره روی کاناپه خوابش برده بوود اخیییی....
به آشپزخونه رفتم و قرص رو روی میز گذاشتم...به سمت کتری رفتم یه لیوان برداشتم و آب جووش ریختم توش و گذاشتم یه ذره سرد شه...یادمه همیشه وقتی منو نیاز مریض میشدیم مامان آب جوش و عسل و آب لیمو درست می کرد میداد بهمون خداییشم خیلی تاثیر داشت....عسل و آب لیمو رو به آب جووش اضافه کردم و هم زدم قرص هم برداشتم و به سمت اتاق بهراد رفتم...بیدار بود...
_ااا بیدارین!!؟
نگاهی به من کرد و گفت:آره همه بدنم درد می کنه...
به سمتش رفتم و لیوان رو گرفتم جلوش...با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
_این چیه!؟؟
_اب جوش ابلیمو و عسل مادرم هروقت مریض میشیم اینو میده بهمون...
با وحشت به لیوان نگاه کرد
_نترسید بد مزه نیس...
romangram.com | @romangram_com