#سکوت_یک_تردید_پارت_178
این بار با صدای بلند تری گفت:نگاه...خواهش می کنم...تورو خدا این درو باز کن...
صدای هق هق گریه ام بلند شد...
دوباره شروع کرد به کوبیدن در و تقریبا فریاد زد:نگاه....این درووو باااز کن...بخدا می شکونمش...باید باهات حرف بزنم...بیا این درو باز کن...
هه...چی می خواد بگه...چه حرفی داره که بزنه...هیچی نگفتم...فقط گریه می کردم...با صدای بلند....
چند لحظه آروم شد...اما...بعد از چند لحظه دوباره فریاد زد:نگااااااااااه....یا میای این درو باز می کنی...یا میشکونمش...اگه درو باز نکنی تا صبح...یا تا هروقت که لازم باشه همینجا میشینم...
با حالت عصبی از جام بلند شدم....با پشت دست اشکامو پاک کردم...درو باز کردم...با دیدن من..نگران بهم نگاه کرد...منم با عصبانیت زل زدم تو چشماش...بعد از چند لحظه سرش رو پایین انداخت و رفت تو....درو بستم...نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو...پشتش بهم بود...برگشت به سمتم و بهم نگاه کرد...اشکهام دوباره از روی گونه هام سر خوردن...اه لعنتی.....بعد از چند لحظه...به خودش اومد...
بهراد:باید همچیو واست توضیح بدم...بخد....
پریدم وسط حرفش و با حالت عصبی داد زدم:نمی خوام توضیح بدی چیو می خوای توضیح بدی!!!!؟؟؟؟
عصبی خندیدم و ادامه دادم:....
_..هه توام یکی از اونایی مگه نه!!!؟؟...
صدای گریه ام بلند شد و فریاد زدم:اینم مجازات من بود آره!!!!؟؟تو عمدا این کارو کردی...بهم نزدیک شدی....همش همجا عین فرشته نجاتم میرسیدی و آرومم میکردی....همه این کارارو کردی تا بهت وابسته شم....تا برام با ارزش شی....(با گریه ادامه دادم):لعنتییییییی....همش تقصیر تو....تقصیر تو....تو عوضی کاری کردی که من...من....نگاه مغرور و لجباز...وقتی مریض بودی تا صبح بالا سرت مراقبت باشم...تو کاری کردی که بخاطرت گریه کنم...بخاطرت اون همه زحمت بکشم....بخوام سوپرایزت کنم...بخوام خوشحالت کنم....خدا لعنتتت کنه....گمشو بیرون....
سریع به سمتم اومد و دستاشو ابراز احساسات کرد:آروم باش نگاه...هیچی اونطوری که تو فکر می کنی نیس بز....
دوباره پریدم وسط حرفش...با گریه مشت هامو روی بازوش کوبوندم و گفتم:به من دست نزن....ولمممم کن....ولممم کن....من با تو کاری ندارم...این رو گفتم و صدای هق هق گریه ام بالاتر رفت....
اما اون نه تنها ولم نکرد بلکه سفت بغلم کرد...جوری که حس کردم دارم خفه میشم....سرش رو توی موهام فرو برد و گفت:آروم باش عشق من...باید باهات حرف بزنم خانوم کوچولو من...فرشته پاک و معصوم من...آروم باش....
دست از تقلا کردن برداشتم...نمی دونم چرا اما منم بغلش کردم و گریه کردم...هه...به من گفت عشق من!!!الان!!؟؟دیگه چه فایده...الان باید خوشحال باشم!!!؟خوشحالی کنم!!؟؟یا زار بزنم و گریه کنم!!!؟این عشق یه عشق ممنوعست...
هنوز هم سفت تو بغلش گرفته بودتم...با صدای بلند نفس می کشید...نا منظم...منم فقط اشکهام بود...که گونه هامو خیس می کردن..نمی دونم چقدر گذشته بود که ازم جدا شد...اما دستاش هنوز ابراز احساسات بود...دستاشو بالا آورد و دو طرف صورتم گذاشت...چشماشو بست و پیشونیمو بوسید.... طولانی....چشمامو بستم
بعد از چند لحظه سرش رو پایین آورد...بهش نگاه کردم...حلقه دستاش شل شد...دستاشو پایین آورد و دستامو گرفت...
بهراد:به حرفام خوب گوش کن باشه!!!؟
romangram.com | @romangram_com