#سکوت_یک_تردید_پارت_179

چیزی نگفتم و فقط بهش نگاه کردم...بعد از چند لحظه...دستمو کشید و به سمت مبل رفت...نشست...منم نشستم...

سرمو انداختم پایین...یکمی آروم شده بودم...بعد از چند لحظه خودش شروع کرد:آره...حق با تو...من یکی از اونام...اما نه اونطوری که فکر میکنی...من پسر دایی امیر نیستم....من پسر عموی امیر و داماد اون یکی عموی امیرم....اما قسم می خورم...به جوون خودت...که من هیچ ربطی به نقشه های عموم(بابای امیر)ندارم....هیچ کجای آشناییم با تو....اتفاقای بینمون....وقتایی که کنارت بودم ساختگی نبوده....هیچ کدوم...این دست تقدیر بود که منو تو باهم آشنا شدیم....

هیچی نگفتم...مکثی کرد و دوباره ادامه داد:من و آیه...مجبور به این ازدواج بودیم...دوتا بچه...که از بچگی بزرگ ترا واسه هم در نظرشون گرفته بودن...دو تا بچه که نشون کرده هم بودن....دو تا آدم که حق انتخاب نداشتن...چون این قرار از بچگیشون بوده....من هیچ حسی به آیه نداشتم...اما اون بی حس هم نبود به من...نمی تونستم رو حرف بابام حرف بزنم...نمی تونستم ناراحتش کنم....چون اون هرچی که بود پدر من بود...نه تنها اون دوست نداشتم مامانم هم ناراحت کنم....۵سال پیش....باهم ازدواج کردیم...وقتی وارد زندگی مشترک شدم با خودم گفتم:آیه که گناهی نداشته و نداره...حالا که با اجبار...بدون خواست من...وارد زندگیم شده...بالا خره شده...نباید عذاب بکشه...من حق ندارم زندگیشو تباه کنم...از طرفی ام اون منو دوست داشت....به همین خاطر تصمیم گرفتم باهاش خوب باشم....۶ماه اول زندگیمون خوب گذشت...حتی من به آیه علاقه مند هم شدم...اما اون....اون زن زندگی نبود...زنی بود که فقط به فکر خوشگذرونی بود....این که ببینه کی چی داره من ندارم....اون یکی چی داره!!!!همش با دوستاش بیرون بود...اینور و اونور....انگار که اصلا شوهری نداره...انگار که اصلا هیچ زندگی مشترکی نداره....هر کاری که دلش می خواست می کرد....هر کثافت کاری....یه روز بهم گفت:بهراد بیا بریم خارج....

منم که احمق با خودم فکر کردم..شاید بعد از ۲سال و نیم زندگی مشترک به خودش بیاد و خوب بشه....قبول کردم...رفتیم اونور...فرانسه...اونجام بهترین زندگیو واسش ساختم...اما اون نه تنها خوب نشد...بلکه بدتر هم شد....۵ماه از رفتنمون میگذشت...که مادرم فوت کرد...با رفتنش بی کس بودم...بی کس تر هم شدم....دیگه طاقت نیاوردم...از آیه بدم اومده بود...یه زن بی ارزش...که هیچی حالیش نمیشد..

وقتی مادرم فوت کرد..تصمیم گرفتم راهمو از آیه جدا کنم و برگردم ایران...با وجود اصرار های بی خود و بی اصل آیه برگشتم...واسه همه همچیو توضیح دادم...هیچکدوم مخالفتی با تنها زندگی کردن منو آیه نکردن...می خواستم به مادرم نزدیک تر باشم تا احساس تنهایی نکنم....چند ماه بعد از اومدنم به ایران با یه دختر تصادف کردم...یه دختری که برخلاف تصورم عمل کرد...مثل بقیه سعی نکرد خودشو بهم بچسبونه...تک خنده ای کرد و ادامه داد:برعکس بر علیه من جبهه ام گرفت...همون موقع فهمیدم این دختر با بقیه فرق داره...وقتی توی کلاسم به عنوان شاگردم دیدمش اول تعجب کردم...اما بعدش خوشحال شدم که می تونم کلی اذیتش کنم...اولا ازش بدم میومد...چون اون تنها کسی بود که جرعت کرده بود منو اذیت کنه...اوج تنفرم ازش از اونجایی که اون آش خوشمزه رو به خوردم داد شروع شد....می دونستم قطعا یه آتیشی سوزونده...بخاطر همین هم واسش اون شرط گذاشتم....که بیاد تو شرکتم کار کنه...اوایل نمی دونستم چرا...اما دوست داشتم نزدیکم باشه..شاید به خاطر اینکه بتونم بیشتر اذیتش کنم....اما اون با مرور زمان...شد تنها زنی که بعد از مادرم بهم آرامش میداد...تنها دختری که آرومم میکرد...تنها کسی که با حضورش احساس تنهایی نمیکردم...حالا این دختر رو به روم نشسته...من عاشق این دخترم...حسی که تاحالا به هیچکسی نداشتم...عاشق غرورشم...عاشق لجبازیاش...عاشق شیطنتاش...عاشق پاک و معصوم بودنش...دختری که وقتی بهش نزدیک شدم فهمیدم دلش هم مثل رنگ چشماش دریایی....

با لذت بهم نگاه کرد و ادامه داد:دوستت دارم فرشته کوچولو من...می دونم که توام نسبت به من بی حس نیستی...می خوام دنیامو با تو بسازم...برام مهم نیس چی میشه...از کنار همه مانع ها میگذرم تا به تو برسم..

از کنار همه مانع ها می گذرم تا به تو برسم...

ضربان قلبم بالا رفته بود...قلبم تند تند میزد...انگار نفسم بزور بالا میومد...زبونم بند اومده بود...نمی دونستم باید چی بگم...خوشحال بشم و بپرم بغلش و بگم منم دوستت دارم عشقم!!!؟یا ناراحت باشم!!!!؟مگه من آدمی ام که زندگی کسیو خراب کنم!!!؟من واقعا یه همچین آدمی هستم!!!؟نه...نیستم....من این کارو نمی کنم...هرچی که باشه اونا یه زندگی دارن!!!این واقعیت رو نمیشه تغییر داد...اونی که این وسط اضافی منم...نه کس دیگه....

با صدای بهراد به خودم اومدم:

_نگاه!!!؟نمی خوای چیزی بگی!!!؟؟

سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم...از جام بلند شدم...رفتم جلو...و پست بهش ایستادم...

با صدایی پر از بغض که سعی می کردم نلرزه گفتم:از اینجا برو...حرفات...هیچ...هیچی رو عوض نمی کنه....

اشکهام کم کم از روی گونه هام سر خوردن ادامه دادم:من هیچ حسی به تو ندارم...الانم اگه گریه کردم و عصبی شدم...بخاطر این بود که فکر کردم که توام یکی از اونایی...یه...یه جایی از نقش اون مرتیکه...گریه هام...چشمامو بستم و اجازه دادم اشکهام راحت تر جاری شه...ادامه دادم:بخاطر دوست داشتن تو نبوده...

همونجور با آرنج اشکهامو پاک کردم که متوجه اشکهام نشه....از جاش بلند شد...اومد و پشت سرم ایستاد...دستمو گرفت و به سمت خودش برگردوند...چند لحظه تو چشمام نگاه کرد...سعی کردم جلوی اشکهامو بگیرم...بعد از چند لحظه گفت:دروغ میگی...اما لازم نیست این کارو کنی...من بخاطر تو دنیارو آتیش میزنم...آیه که چیزی نیس....این حرفارو میزنی که فکر کنم دوستم نداری...اما دروغ میگی...تو همونی که وقتی مریض بودم تا صبح بالاسرم مراقبم بود...تو همونی که بخاطر من گریه کرد...همونی که خیلی جاها بهم کمک کرد...همونی که وقتی توی تله کابین بغلش کردم...دیگه نترسید....تو همونی نگاه...به من دروغ نگو...چیزیو پنهون نکن...من تورو ول نمی کنم....

قلبم تند تند میزد...سعی کردم عادی باشم...اما نمیشد...چشمای خیسم این اجازه رو بهم نمیداد...سرمو پایین انداختم و گفتم:من...من....چشمامو بستم و ادامه دادم:دوستت ندارم...

پوزخند صداداری زد....

باصدای نسبتا بلندی گفت:که دوستم نداری آره!!!؟؟

سفت بازوهامو تو دستاش گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد...عصبی داد زد:

_خیله خب...صاف صاف تو چشمام زل بزن و بگو دوستت ندارم...عاشقت نیستم...قاطعانه بدون اشکهای توی چشمات...بگوووو...زود باش بگووو...

romangram.com | @romangram_com