#سکوت_یک_تردید_پارت_177

_خاله مینا امروز مهمونی داره دخترم اومدم اینجا نگران نباش دیر میام من...

اخخخخخ جوووون....چرا امروز همچی خود به خود OK!!???با خوشحالی که سعی کردم مامان نفهمه گفتم:آهان باشه...خوش بگذره خدافظ...

_مرسیی دخترم شامتو بخوریا..

_چشم حتما...کاری ندارید!!؟

_نه قربانت خدافظ...

_خدافظ...

تلفن رو قطع کردم و از خوشحالی بالا و پایین پریدم...نگاهی به اطراف انداختم یکمی نامرتب بود...مرتبش کرد و بعدش شروع کردم...روی یه قسمتی که پارکت بود....شمع هارو به صورت یه قبل خیییلیی بزرگ چیندم.و بعضی دیگه شون هم هومنجا کنار پخش و پلا چیندم.....بعدش هم گل هارو آوردم و پر پر کردم و کنار قلب ها پخش کردم...یه قسمت خیلی کمی هم توش چیندم....بعد از اتمام کارم نگاهی به اونجا انداختم...واااایییی چه خوشگل شده......به سمت جعبه کادو رفتم...همراه با یه شاخه گل برداشتمش و آوردم..و همونجا روی یه میز عسلی کوچولو گذاشتمش...اخیییش خوب شد....

خب به سمت راهرو رفتم و نگاهی به خودم انداختم خوب بود....دوباره به سالن پذیرایی برگشتم...اصلا از کجا معلوم بیاد!!!؟کی میاد!!!!!!اگه بهش زنگ بزنم چی بگم!!!از طرفی هم ضایع میشه...بیخیال بالاخره که میاد خونه....رفتم و روی مبل نشستم...هرچند دقیقه یکبار جلو پنجره می رفتم که ببینم اومده یا نه...خوشبختانه زیاد منتظر نموندم...بعد از نیم ساعت ماشینش رو دیدم..که از سر کوچه داره میاد تو....اوه اوه...دوییدم به سمت یخچال و کیک رو دراوردم و همه چراغارو خاموش کردم....رفتم جلوی اونجایی که قلب بود کیک به دست وایستادم....بعد از حدودا پنج دقیقه فکر کنم...در خونه باز شد....اومد تو...همجا تاریک بود...لامپ رو روشن کرد...تا لامپ رو روشن کرد...جیغی کشیدم و با ذوق گفتم:تولد تولد...تولدت مبارک...مبارک...مبارک تولدت مبارک...بعدش هم کنار رفتم و از جلوی قلب کنار رفتم....بهراد با تعجب و دهن باز به اطرافش نگاه می کرد...حتی می تونم بگم شاخاشم در اومده بود...کنترل رو برداشتم و یه آهنگ ملایم بدون ریتم گذاشت...اما اون اصلا متوجه نشد هنوز مات اطرافش بود...بعد از چند لحظه بهم نگاه کرد و با صدای غمگینی گفت:ن..نگاه...تو این کارارو واسه من کردی!!!؟

_بله دیگه...مگه تولد کس دیگه ای هم هست امروز....تولدتتتت مبااارک....

لبخندی زد و بهم نزدیک تر شد....لبخندی زد..اما تلخ...نمی دونم چرا...شایدم از روی خوشحالی زیاد بود...من کیک به دست بهش نگاه میکردم...اونم با همون لبخند بهم چشم دوخته بود...کم کم...انگار اشک تو چشماش حلقه زد...وااااا این چرا اینجوریه!!!؟چشه!!؟چرا چشاش پر از اشک شده....با همون چشمای پر از اشک بهم نگاه میکرد...نمی دونم چرا اما منم چشمام پر از اشک شد...صدای کفشهایی اومد...تق تق..پاشنه بلند...به پشت سر بهراد نگاه کردم...یه دختر قدبلند حدودا ۲۲ ساله اینا...با موهای عسلی.

قیافه اش خیلی طبیعی نبود اما جذاب بود...با تعجب نگاهی به اطرافش انداخت...پوزخندی زد و جلو اومد...همونجور که به اطرافش نگاه می کرد...گفت:اووووه مای گاد....چه خوشمل شده اینجا....ظاهرا خییلیی زحمت کشیدن عشقم....کلمه عشقم رو یکم بلند تر گفت...این چی میگه!!؟اصلا کی هست!!!؟جلوتر اومد و کنار بهراد ایستاد...

لبخندی هرس دربیار زد و گفت:معرفی نمی کنی عزیزم!!!؟این حرف رو خطاب به بهراد گفت..اما اون هنوز با همون حالت...با همون چشمای پر از اشک به من نگاه می کرد....بعد از چند لحظه دختره دستش رو به سمتم دراز کرد....

_آیه هستم...همسر بهراد جان..تازه از خارج برگشتم....و شما!!؟؟؟؟

با این حرفش دستو پاهام سر شده بود...میلرزیدم...کیک از دستم افتاد و ریخت روی کفش بهراد....

بهش نگاه کردم....دستاش رو مشت کرده بود و چشماشو بسته بود...تند تند پلکهامو تکون میدادم به بهراد نگاه میکردم...اشکهام تند تند و پشت سر هم از روی گونه هام سر می خوردن...خدایاا....نهههه...چطوری امکان داره!!!!نه این دروغه...هنوزم چشماشو بسته بود...قلبم درد میکرد...انگار داشتن می سوزوندنش...می سوخت خیلی می سوخت...بزور سرپا ایستاده بودم...چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد...نگاهی با چشمای اشک آلود...و صوررتی غمگین....دستم رو روی دهنم گذاشتم...اشکهام هنوز هم میومدن...تند تند سرم رو تکون دادم...اما اون فقط بهم نگاه میکرد...دیگه تحمل نکردم...از بغل آیه رد شدم و به حالت دو به سمت در رفتم...لحظه آخر از پشت سرم...صدای بهراد رو شنیدم که گفت:نگاه وایستا.....نگاه....

و بعد انگار دنبالم اومد اما من بی توجه به اون تند تند از پله ها پایین اومدم..

به پاگرد رسیدم..تا اون نرسیده بود بهم...سریع وارد خونه شدم در رو بستم...به در تکیه دادم...سر خوردم پایین و همونجا نشستم...به یه نقطه نامعلوم خیره شدم...و گریه کردم...با تموم وجودم...بعد از چند لحظه صداش از پشت دری که بهش می کوبید اومد...

بهراد:نگاه...نگاه در رو باز کن باید با هم حرف بزنیم...

عکس العملی نشون ندادم و فقط اشک ریختم...

romangram.com | @romangram_com