#سکوت_یک_تردید_پارت_147
نیاز با تعجب گفت:پسر دایی!!؟
_اووهووممم...بهراد بهم گفت امیر پسر عمشه...پس بهراد هم میشه پسردایی امیر دیگه... نیاز با گیجی سری تکون داد...بعد از چند لحظه گفت:من با فامیلای امیر به جز خالش تا حالا رفت و آمد نداشتم...حتی چنتا از برادروخواهراشم که خارج بودن ندیدم...اما تا اونجایی که من می دونم اون اصلا دایی نداشت!!!!
تعجب رو به وضوح میشد در چهره ام دید...
زیرلب گفتم:نداشت!!؟؟
نیاز آروم سرش رو به معنای آره تکون داد...گیج شده بودم...یعنی چی!!؟؟
_اخه مگه میشه!!؟یکم دیگه فکر کن...
نیاز برای چند لحظه کوتاه به فکر فرورفت و بعدش...کاملا قاطعانه گفت:آره...دایی نداشت...
با تعجب پرسیدم:مطمئنی!!؟
سری تکون داد و گفت:کاملا....
وااای خدایا اینجا چه خبره یعنی چی اخه!!؟بهراد واسه چی باید بهم دروغ بگه!!!!رو کردم به نیاز و گفتم:خب..اصلا پسر دایی نه..فکر کن ببین یه نسبتی چیزی با امیر نداشته که تو عکسشو دیده باشی یا اسمشو شنیده باشی!!؟...
_نه اصلا...اگه اینجوری بود که من بهراد رو میشناختم....
حق با نیاز بود...اما بهراد چرا بهم دروغ گفت!!!اون چه نسبتی با امیر داره!!؟داشتم دیوونه میشدم که نیاز گفت:حالا مطمئنی گفت امیر پسر عمشه!!؟شاید گفته من پسر عمشم!!؟یا پسر عمو...
با گیجی گفتم:نه نه نه...با همین گوشای خودم شنیدم گفت پسر عممه...
نیاز متعجب شونه ای بالا انداخت...دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد...بعد از چند لحظه نیاز از جاش بلند شد و گفت:من برم بیرون لباساتو عوض کنی..توام انقدر فکر نکن...حالا چه اهمیتی داره...
این رو گفت و از اتاقم رفت بیرون....
پووفیی کشیدم و همونجور روی تخت ولو شدم...نهه...خدایا دارم دیوونه میشم...اینجا چه خبره!!؟اما یه حسی بهم میگفت همه این اتفاقای اخیر بهم ربط داره...اونجوری رفتن امیر از زندگی نیاز...حرفای پشت تلفن بابا با اون آدم...خودکشی بابا..مخالفتاش با ازدواج نیاز و امیر...ترس توی چشمای بهراد وقتی فهمید امیر نامزد نیاز بوده...و دروغ بهراد...واااییی خدااا...دارم روانیی میشم...دارم رواانی میشم...دستام رو روی پیشونیم گذاشتم و فشار دادم....پووفیی کشیدم و چشمامو بستم....خب شاید...اشتباهی بهم گفته...یا شایدم من اشتباه متوجه شدم...اما نه...حسم بهم میگفت...بهراد عمدا بهم دروغ گفت...اما چرا!!!؟؟؟
اما چرا!!؟چرا!!؟مگه اون چه نسبتی با امیر داره!!؟یا چی هست که من نباید بفهمم...ولی من میفهمم جواب همه چرا هام رو پیدا می کنم...از روی تخت بلند شدم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم...بعدش هم از اتاق خارج شدم...وارد پذیرایی شدم...مامان و نیاز مشغول تماشا کردن تی وی بودن...
_سلام مامانی...
لبخندی زد و گفت:سلام عزیز دلم...خسته نباشی دختر خوشگلم...
romangram.com | @romangram_com