#سکوت_یک_تردید_پارت_146
اووف خدایا دارم دیوونه میشم...نگاهی به ساعتم انداختم...وقت رفتن بود...کیفم رو برداشتم و از اتاقم خارج شدم....
بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدم خونه...
زنگ در رو زدم در توسط نیاز باز شد...
کفشهامو در آوردم و رفتم تو...
نیاز:سلامم خسته نباشی...
_مررسیی عزیزم...مامان کجاست!!؟
_سرش درد میکرد تو اتاقشه...خوابیده...
_آهان نیاز بیا تو اتاقم کارت دارم...
نگران پرسید:چرا!!؟چیزی شده!!؟
_بیا بریم تو اتاقم واست تعریف کنم...
باهم وارد اتاقم شدیم...نیاز روی تخت نشست...همونطور که مقعنه ام رو از سرم میکشیدم گفتم:نیاز یه چیزی بهت میگم اما سعی کن آروم باشی...
با ترس سری تکون داد...رفتم و کنارش نشستم...
_امروز تو شرکت...امیر رو دیدم...
نیاز با وحشت تقریبا داد زد:چیییییییی!!!؟
_هیییییس آروم باش...می خوام ازت یه چیزی بپرسم...
عصبی بود...خیلی هم عصبی...تو همون حالت گفت:بپرس....
_ببین تو...مکثی کردم و ادامه دادم:کاری به آشنایی قبلتون و مدتی که طول کشید بابا رو راضی کنید کاری ندارم..ولی تو تقریبا چهار ماه نامزد امیر بودی درسته!؟؟
با خشم سری تکون داد....ادامه دادم:تو این مدت....فکر کن عکسی چیزی از بهراد به عنوان پسر دایی امیر ندیدی!!؟؟
romangram.com | @romangram_com