#سکوت_یک_تردید_پارت_145

اوووف...خدایا خودت کمکمون کن...آروم باش نگاه...آروم باش...دستی به سر و روم کشیدم و از اتاق خارج شدم....

تقه ای به در اتاقش زدم و وارد شدم....پشت میزش نشسته بود...به صندلی جلوش اشاره کرد و گفت...

_بیا بشین...

جلوتر رفتم و روی صندلی نشستم...نگاهی بهم انداخت و گفت:می تونم بپرسم امیر رو از کجا میشناسی!!؟

نفسی کشیدم و با لحنی که نفرت ازش میبارید گفتم:نامزد قبلی نیاز...

نمی دونم چرا هم تعجب کرد...هم...انگار ترسید...یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:واقعا!!؟

_متاسفانه...

_آهان متوجه شدم...

_حالا میشه من از شما همین سوال رو بپرسم!!؟

_مکثی کرد و بعدش گفت:امم..پسر عممه...

این بار من بودم که خییلیی تعجب کردم!!پسرعمه!!؟بهراد!!؟امیر!!!باهم فامیل ان!!؟وااای خدایا اینجا چه خبره!!!؟

_بله متوجه شدم...می تونم برم!؟؟

_داره از ایران میره!!!

_امیر!!؟

_بله...ما رابطه نزدیکی هیچوقت باهم نداشتیم الانم اومده بود خدافظی کنه...

پوزخندی زدم و گفتم:بهتر که از این کشور بره... اون از اون دسته آدماست که هر نفسش اینجارو کثیف میکنه!!!...

انگار خیلی متوجه حرفم نشد‌...چون بدجوری تو فکر بود...اهمی گفتم...

_ببخشید فعلا....

چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد...من هم از اتاقش خارج شدم و به اتاقم رفتم....انتظار داشتم هر نسبتی بهراد با امیر داشته باشه الی فامیلی...ولی!!؟ولی اگه اون پسر عمشه...چرا نیاز بهراد رو نمیشناخت!!!...هه...خب واضح...نامزدی اونا با مخالفت خانواده ها شکل گرفته بود...و نیاز هیچوقت رفت و آمدی با فامیلای امیر نداشته...ولی یعنی حتی عکسشم ندیده بوده!!؟؟نمی دونممم...باید ازش بپرسم..‌.باید سردر بیارم...یه جای کار میلنگه...

romangram.com | @romangram_com