#سکوت_یک_تردید_پارت_144
پوزخندی زدم و گفتم:هه...آرزو داشتم هیچوقت نمیشناختمشون....
امیر:نگاه تو اینجا چیکار میکنی!!؟
_فکر نمیکنم به شما مربوط باشه آقای نوازی...
بهراد سردرگم و گیج به ما دوتا نگاه میکرد...کثافت...حتی از نگاه کردن به صورتش هم چندشم میشه...
_آقای خدابنده من مجددا مزاحمتون میشم...فعلا....
این رو گفتم و پشتم رو بهشون کردم...اومدم از اتاق برم بیرون که صدام کرد...
امیر:نگاه!!؟؟
بدون اینکه به سمتش برگردم...سرجام ایستادم...
امیر:بابت مرگ پدرت بهت تسلیت میگم خدابیامرزتشون...
برگشتم و گفتم:ممنون....
دوباره اومدم برم که با حرفش مانع ام شد...
_امیر:در ضمن...شنیدم نیاز نامزد کردده..آرتان پسر خوبیه امیدوارم...امیدوارم خوشبخت شه...اون لایق بهترین هاست....
سرش رو پایین گرفته بود...لبخندی حرص درار زدم و گفتم:صد در صد...
این رو گفتم و پشتم رو بهش کردم و از اتاق خارج شدم....درو بستم...و نفس عمیقی کشیدم...
به اتاقم رفتم...اه...لعنتی...تو این وضعیت فقط همین یکیو کم داشتم فقط همین یکیو...لعنتی...روی صندلی نشستم...سرم رو روی میز گذاشتم...اخه این اینجا چیکار میکرد!!؟؟بهراد رو از کجا میشناسه!!؟؟تو همین فکرا بودم که تلفن زنگ خورد....با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم...
_بله!!؟
منشی:خانوم کیانی آقای خدابنده گفتن که فورا به اتاقشون برید...
_متوجه شدم ممنون....
romangram.com | @romangram_com