#سکوت_یک_تردید_پارت_143

_مهمونا رفتن!!؟

_رفتن فقط خالت و عموت اینجان...

سری تکون دادم و هیچی نگفتم...

بعد از چند لحظه به حرف اومد و گفت:آدم وقتی به دنیا میاد...اولین آدمایی که کنارش حس می کنه خانوادشن...اولین اسم هایی که صدا میزنه مامان و بابا...(قطره اشکی از چشمام روی نامه ی توی دستم چکید)مکثی کرد باز ادامه داد:نیومدم بهت بگم...اتفاقی نیوفتاده...یا آروم باش...چون خوب میفهمم الان چه حسی داری...منم چند سال پیش این احساس رو داشتم...مادرم تنها کس زندگیم رو از دست دادم...اون تنها کسی بود که منو درک میکرد...

پوزخندی زد و ادامه داد:بخاطر خودش من رو به هیچ کاری وادار نمیکرد...بگذریم...بخاطر همینه که احساستو درک میکنم...تو تکیه گاهت رو از دست دادی...پدرت رو پشتیبانت رو...عشق بچگی هات...اما باور کن...اون حتی اگه کنارتم نباشه همیشه حواسش بهت هست...تو هنوز میتونی باهاش حرف بزنی...درد و دل کنی...حتی می تونی کنارت حسش کنی...درسته کنارت نیس...اما همیشه هست...مطمئن باش...در ضمن تو پدرت دیگه کنارت نیس..اما مادرت هست...نیاز هست...باید بخاطر اونا قوی باشی...دستم رو گرفت و ادامه داد:انقدر خودتو نباز...حتی پدرت هم دوست نداره تو اینجوری باشی...پس قوی باش محکم باش...اون دختری که من یه سال میشناسم...خیلی قوی تر از این حرفاست...لبخندی زد و گفت:قبوول!!؟

اون سعی داشت عین بچه آرومم کنه...اما منم عین یه بچه با حرفاش آروم شدم...اشکام رو پاک کردم و گفتم:قبوول...

لبخندی زد و گفت:پس من میرم...شمام بیا بیرون...نزار اون بدبخت تو این حال و روز نگرانت باشه...میبینمت...خدافظ...

از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت...اما قبل از اینکه دستگیره در رو بکشه گفتم:آقا بهراد!!؟؟

صداش کردم...که...که بهش بگم چقدر خوبه که هستی..چقدر خوبه که آرومم میکنی...واقعا درکم میکنی...اما...نمیشد..

_ممنون بابت همچی...مارو اصلا تنها نزاشتین....

لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم....

این رو گفت و از اتاق خارج شد...نفس عمیقی کشیدم...نامه رو بوسیدم و روی میز گذاشتم....از اتاق خارج شدم...

**********

سه ماه بعد....

سه ماه از مرگ بابا و اون روزهای تلخ زندگیمون میگذره...تو این مدت...نسبت به اول خیلی بهتر شدیم...اما جای خالی بابا هنوزم...هرلحظه...هرجا و تو هر موقعیتی حس میشه.... از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق بهراد رفتم...سرم پایین بود...همونطور که وارد میشدم گفتم:آقای خدابنده اگ....

سرم رو بالا گرفتم...که...با دیدن شخصی که پیش روم بود حرف تو دهنم ماسید...!!!!

این اینجا چیکار میکنه!!؟؟...بهراد رو میشناسه!!؟؟

امیر هم با تعجب به من نگاه می کرد...به خودش اومد و زیرلب گفت:نگاه!!!؟؟؟؟؟

بهراد با تعجب به ما نگاه میکرد...با تعجب پرسید:شما دوتا همدیگه رو میشناسید!!؟؟

romangram.com | @romangram_com