#سکوت_یک_تردید_پارت_148


_شما هم همینطور....

(بعد از مرگ بابا مامان خودش شرکت رو به همراه عمو کوچیکم اداره می کرد...)

جرقه ای در ذهنم زد...نامه...نامه ای که بابا واسه مامان نوشته‌...آره..خودشه...مطمئنم با خوندن اون یه چیزایی دست گیرم میشه...اما اخه چجوری!!؟چجوری پیداش کنم!!!صبح ها که مامان دیر تر از من میره...باید همین الان یه کاری بکنم...آهان راستی فردا جمعه اس...واااای چیکار کنم!!!؟ تو همین فکرا بودم که مامان گفت:دخترا خاله مینا فردا یه مهمونی داره باید برم...هرچی بهش گفتم نمیام حوصله ندارم...میگه نمیشه...خلاصه فردا من نیستم...شما ها چیکار می کنید!!؟

ایوووول....به هدفم رسیدم...ذوق زده گفتم:نه مامانی واسه چییی نری!!؟برو حال و هواتم عوض میشه یکم...

نیاز:آره مامانی برو عزیزم مام کاری نداریم که خونه میمونیم...

مامان:اخه تنها!!حوصلتون سر میره...

_نه مامان فوقش آرتان هم میاد پیشمون...مگه نه نیاز!!؟

_آره آره...

مامان:باشه...پاشم برم حموم...از جاش بلند شد ولی دوباره نشست و گفت:ولش کن همون فردا صبح میرم...یا اصلا نمیرم...

نههههه مامان توروخدا برو...

مامان رو نگاه کردم و گفتم:نههه نمیشه مامان برو...موهات چربه...

مامان:واااا نگاه!!صبح حموم بودم...

دوباره نگاهی بهش کردم و گفتم:نه چربه بخدا...یه چشمک دور از چشم مامان به نیاز زدم و ادامه دادم:مگه نه نیاز!!؟

نیاز با گیجی جواب داد:هااان!!؟آهان آره مامان نگاه راست میگه...

مامان از جاش بلند شد و گفت:باشه پس میرم...این رو گفت و رفت....

چند دقیقه منتظر موندم...بعد از شنیدن صدای بسته شدن در حموم از جام بلند شدم....

نیاز:کجا!!؟

_هییس...الان برمی گردم...


romangram.com | @romangram_com