#شروعی_دیگر_پارت_94


وارد شدم.

خاله برای استقبالم دم در اومده بود.

باهاش روبوسی کردم و روی مبل‌های سلطنتیِ کرم، قهوه‌ای توی سالن نشستم.

خاله هم بعد از چند دقیقه سینیِ چای به دست اومد کنارم نشست.

تشکری کردم و چایی رو برداشتم.

فنجون رو به لبم نزدیک کردم و نگاهم رو دورتادورِ خونه‌ی ساکتشون چرخوندم.

سابقه نداشت خونه‌ی خاله اینا انقدر سوت و کور باشه، که به راحتی بتونی صدای تیک تاک ساعت رو بشنوی، همیشه حداقل صدای پانیا تو خونه می‌پیچید.

و عجیب تر از سکوتِ خونه، سکوتِ خاله بود.

از وقتی اومده بودم حتی یه سوالم ازم نپرسیده بود، حتی اگه اون سوال پرسیدن حالِ مامان و بابا باشه و این از خاله مهرسایی که من می‌شناختم بعید بود.

برگشتم سمت خاله که نگاهش خیره به گل‌های قالی بود و آروم پرسیدم:

_خاله چیزی شده؟

نگاه از گل‌های قالی گرفت و آهی کشید و آروم تر از من گفت:

_نه

و من قانع نشده از «نه‌ای »که از صدتا «آره»بدتر بود، دوباره گفتم:

_یه چیزی شده، چرا خونتون انقدر ساکته؟ پانیا کجاست؟

فقط در جواب سوال آخرم گفت:


romangram.com | @romangram_com