#شروعی_دیگر_پارت_95

_خونه‌ی شما

خونه‌ی ما؟ اما چرا؟

فنجون رو روی میز گذاشتم و سمتش خم شدم:

_پانیذ کجاست؟

اشک حلقه زد توی چشمای غمگینش و گفت:

_تو اتاقش...

ترسیده از اشکِ حلقه زده تو چشمای خاله و اینکه بلایی سرِ پانیذ اومده باشه، به سرعت بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم.

اما پانیذ آروم خوابیده بود.

پس خاله چرا ناراحته؟ چرا چشماش اشکیه؟

از اتاق اومدم بیرون و رفتم کنار خاله که هنوز روی مبل نشسته بود نشستم، دستم رو دورِ شونه‌اش حلقه کردم و گفتم:

_خاله پانیذ که خوابیده، پس چی شده؟ نگرانم کردی خاله، بگو چی شده؟

دیگه طاقت نیاورد و اشکاش یکی پس از دیگری روی گونه‌اش چکیدن و پربغض لب باز کرد:

_دلم برای دخترم تنگ شده، دلم برای پانیذِ خودم تنگ شده، این دختری که از صبح تا شب یا به زوره هزار تا قرص خوابه یا خیره به دیوار پانیذِ من نیست. این دختری که یه کلمه به زور از دهنش درمیاد دخترِ من نیست، این دخترِ سرد و عصبی دخترِ من نیست.

دست پای چشمای خیسش کشید و غمگین تر از قبل ادامه داد:

_هیچی نشده، هیچی! فقط دلم برای دخترِ شیطون و پرحرفم تنگ شده، همین!

و انگار دردِ خاله مسری بود و کاش اون دختر برمی‌گشت و تموم می‌کرد این دلتنگی رو.

طاقت نداشتم بیشتر از این تو خونه‌ای که انگار گردِ غم روی دیواراش نشسته بود بمونم.

romangram.com | @romangram_com