#شروعی_دیگر_پارت_93
این تعریفهای برادرانهای که شاید کمی بیشتر از تعریف بودن کافی بود، برای خوب کردن سردردِ چند روزهام.
در جواب حرف شهاب لبخندی زدم و رو به شاهرخ گفتم:.
_میتونیم صحبت کنیم؟
با سر اشارهای به بچه ها کرد و گفت:
_الان که فکر نکنم بشه؛ اما فردا اگه وقت آزاد داری زمانِ مناسبیه.
داشتم، حتی اگه نداشتم هم حاضر بودم تمام کارام رو کنسل کنم تا زودتر با این دکتری که برادرش حسابی از کارش تعریف میکرد حرف بزنم.
شاید خدا بعد از یک سال دلش به رحم اومده باشه و این پسر واسطهای باشه از طرف خدا برای دوباره سرپا کردن پانیذِ من.. شـایـد...
_فردا وقتم آزاده فقط کِی و کجا هم و ببینیم؟
مکثی کرد و گفت:
_ساعت شش، کافی شاپ طلوع خوبه؟
_خوبه
سری تکون داد و مشغول حرف زدن با فرهادی شد که میخواست یه روزه تمام چم و خمِ زندگی اونورِ آب رو از پسری که از هفده سالگی اونجا زندگی میکرد یاد بگیره.
دیگه هوا کم کم داشت رو به تاریکی میرفت که بلند شدیم و عزم رفتن کردیم.
ترجیح دادم قبل از رفتن به خونه برم خونهی خاله اینا هم پانیذ رو میدیدم، هم بعد از یه هفتهی پرمشغله یه سر به خاله میزدم، و از همین الان باید خودم رو آماده میکردم برای گِلههای خاله.
حدود نیم ساعت بعد جلوی خونشون بودم.
از ماشین پیاده شدم و زنگ رو فشردم.
خاله درو برام باز کرد، و من چه احمقانه انتظار داشتم مثل قدیم صدای پانیذ رو از آیفون بشنوم که به داخل دعوتم میکنه.
romangram.com | @romangram_com