#شروعی_دیگر_پارت_60


_چیزی نیست.

و بعد رو به بابا گفت:

_عمو کِی باید بریم برای کاراش؟

_هر وقت تو حالت بهتر شد.

ارسلان دیگه چیزی نگفت و با اخم خیره شد به دیوار.

حرفاشون توی مغزم رژه می‌رفت «اثر انگشت‌ها مطابقت داشت. تاوان کارش و پس می‌ده»کی تاوان کارش رو پس می‌ده؟ باید بفهمم

_هی دختره کجایی؟

برگشتم سمت ارسلان:

_همینجا پسره!

«نوچی» کرد و گفت:

_من اگه تو رو نشناسم به درد جرز لای دیوار می‌خورم زود، تند، سریع بگو ببینم به چی فکر می‌کردی؟

نیشخندی زدم و به تلافی حرفش گفتم:

_چیزی نیست.

ابرویی بالا انداخت و خیره نگاهم کرد:

_که اینطور؟

_بله، همینطور


romangram.com | @romangram_com