#شروعی_دیگر_پارت_61

چپ چپ نگاهم کرد که لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و ابروهام رو تند تند بالا پایین انداختم.

صدای زنگ اف اف باعث شد برگردیم سمتش.

ارسلان با تعجب پرسید:

_مامان مهمونه؟

خاله در حالی که به سمت اف اف می‌رفت گفت:

_نمی‌دونم، مهمونا که قراره فردا بیان!

با چشمای ریز شده به تصویر فرد پشت در نگاه کرد و گفت:

_این دختره چقدر شبیه سوگله!

و بعد گوشی رو برداشت:

_بفرمایید

_......

با خوشحالی گفت:

_بیا تو سوگلم، بیا تو خاله.

و بعد برای استقبال رفت دم در.

سوگل اومد تو و بعد از احوال پرسی و روبوسی با خاله اومد سمت ما.

دستش رو که به طرفم دراز شده بود فشردم و گفتم:

_چطوری خانم پرستار؟

romangram.com | @romangram_com