#شروعی_دیگر_پارت_366


_اون روز یه کاری کرد که هم خواستگار تو منصرف شد، هم قرار شد من به جای خاستگارت با گل و شیرینی خدمت برسم.

سارگل مبهوت گفت:

-اما چه‌طوری؟

شهاب شونه‌ای بالا انداخت:

_این رو دیگه منم نمی‌دونم، باید از خودش بپرسیم.

شاهرخ با ابروی بالا رفته نگاهم کرد:

_پانیذ خانوم بگو ببینیم چه‌طوری مراسم خواستگاری داداش ما رو راه انداختی؟

خندیدم و گفتم:

_بعد از ملاقات با آقا شهاب، رفتم خونه‌ی عمو شهیاد، نشستم راست و حسینی همه چیز رو برای خاله گفتم، خاله هم که یه چیزایی از رفتارتون دستگیرش شده بود، قبول کرد که کمکم کنه تا سارگل رو به عشقش برسونم. البته اگه ارسلان و سوگل نبودن، من هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم، کار اصلی رو اونا انجام دادن؛ منصرف کردن خواستگار به عهده‌ی ارسلان و سوگل بود.

برگشتم سمت ارسلان و گفتم:

_نمی‌خواید بگید چه‌طوری خواستگار سارگل و منصرف کردید؟

ارسلان شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

_خیلی راحت!

تک خندی زد و ادامه داد:

_رفتم به پسره گفتم این دختری که می‌خوای بری خواستگاریش عاشق برادر منه، برادر منم خاطرش رو می‌خواد؛ اگه هم قبول کرده بری خواستگاری به اصرار پدرش بوده و هیچ علاقه‌ای بهت نداره و مسلما جوابش هم منفیه؛ پس الکی نرین که هم خودت هم خانواده‌ات سنگ رو یخ بشین.

سوگل سری به "تایید" حرفای ارسلان تکون داد و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com