#شروعی_دیگر_پارت_365
شهاب چشمکی به من زد و گفت:
_بگم؟
خندیدم و سری به معنی "باشه" تکون دادم.
دستهاش رو به هم سایید و گفت:
_خب، به نام خدا...
شاهرخ ضربهای به بازوش زد و گفت:
_مسخره بازی در نیار، مگه میخوای داستان بگی که با "به نام خدا" شروع میکنی؟
_والا کم از داستان نداره.
نفس عمیقی کشید و بیمقدمه گفت:
_اون روز شاهرخ خبر خواستگاری سارگل رو که بهم داد، فهمیدم اگه دست نجنبونم از دستش میدم...
سارگل متعجب گفت:
_شاهرخ از کجا میدونست که بهت گفت؟
نگاهی به شاهرخ انداخت و گفت:
_اینش مهم نیست عزیزم، بذار بقیهاش رو بگم.
_بگو.
_خلاصه هرچی فکر کردم دیدم الان بهترین رابط بین من و تو پانیذه، زنگ زدم به پانیذ و گفتم میخوام ببینمش. تو اون ملاقات ازش خواستم یه کاری کنه خواستگاریت کنسل بشه، تا بعداً من با تو حرف بزنم و سوتفاهمها رو برطرف کنم و راضیت کنم و قرار خواستگاری رو بذارم؛ اما پانیذ زرنگتر از این حرفا بود و با یه تیر دو نشون زد و کار من رو جلو انداخت.
نفس گرفت و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com