#شروعی_دیگر_پارت_364
و با عشق به سارگل نگاه کرد که سارگل با شرم سر پایین انداخت.
شاهرخ که کنارش نشسته بود، چیزی زیر گوشش گفت که شهاب چشم غرهای نثارش کرد و خندید.
نگاهش دوباره روی من نشست و گفت:
_و دلیل مهمون ویژه بودنتم اینه که من داشتن دوبارهی سارگلم رو مدیون توام.
لبخندی زدم و گفتم:
_خوشحالم که دوباره کنار همین.
شاهرخ متعجب گفت:
_چرا رسیدن به سارگل رو مدیون پانیذی؟
شهاب خندید و گفت:
_از خودش بپرس.
نگاه شاهرخ روی من چرخید و منتظر چشم دوخت بهم که ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_دیگه دیگه.
چپ چپ نگاهم کرد و باز به طرف شهاب برگشت:
_من که میدونم تا صبحم از پانیذ بپرسیم نمیگه، خودت بگو.
ارسلانم پشت شاهرخ رو گرفت و گفت:
_اره، بگو داداش، ببینیم پانیذ خانومِ ما این دفعه چیکار کرده.
romangram.com | @romangram_com