#شروعی_دیگر_پارت_363

همونطور که محوش بودم گفتم:

_بی‌نظیره.

صاف نشست و گلویی صاف کرد و پچ پچ‌وار گفت:

_بسه دیگه، عین ندید بدیدها زل زدیم به پنجره.

با اینکه هنوزم دلم نگاه کردن به اون منظره‌ی فرا زیبا رو می‌خواست؛ اما چشم ازش گرفتم و نگاهم رو به دست‌های قفل شدم دوختم.

شهاب منو رو به سمتم گرفت و گفت:

_پانیذ جان انتخاب کن که امشب مهمون ویژه‌ی این جمع تویی.

منو رو گرفتم و ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چرا؟

_دلیلشم میگم، فعلا انتخاب کن.

سری تکون دادم و منو رو باز کردم.

از بین غذاهای نوشته شده، شیشلیگ انتخاب کردم و منو رو به دست سوگل دادم.

با اومدن گارسون هرکدوم غذایی که انتخاب کرده بودیم سفارش دادیم و گارسون بعد از پرسیدن مخلفات؛ منو ها رو برداشت و رفت.

دستام رو توی هم قفل کردم و گفتم:

_خب شهاب خان انتخابم کردیم، حالا نمی‌خوای دلیل این شام و مهمون ویژه بودنِ من رو بگی؟

لبخندی زد و گفت:

_دلیل این شام که گرفتن "بله" از عروس خانومِ!

romangram.com | @romangram_com