#شروعی_دیگر_پارت_362


_خیلی خوش اومدین جناب تهرانی، میز شماره‌ی هیفده برای شما رزرو شده.

شهاب سری تکون داد و گفت:

_خیلی ممنونم.

از در ورودی که گذشتیم چشمم افتاد به آبشاره مصنوعیِ فوق العاده‌ای که خودنمایی می‌کرد.

خیلی زیبا بود.

با صدای شهاب اجباراً چشم ازش گرفتم:

_بریم بالا.

از پله‌های مارپیچ بالا رفتیم و با دیدن طبقه‌ی بالا، تازه فهمیدم پایین حتی با اون آبشار فوق العاده، بازم پیش اینجا هیچی نیست.

یه حوض به شکل دلفین وسط سالن بود که با چراغ‌های کوچیک و رنگارنگ دورش تزئین شده بود؛ فوق العاده بود.

دلفین همیشه حس خوبی بهم میده؛ یه جور حس مهربونی!.. دلفین‌ها با این که قوی ترین موجودات به حساب میان، بازم اگر خطری تهدیدشون نکنه دست به آسیب رسوندن به موجودات دیگه نمی‌زنند.

دستم که کشیده شد، چشمم از اون دلفین جدا شد و روی صندلی کنار سوگل نشستم.

چشمم دوباره رد دلفین رو گرفت که سوگل ضربه‌ای به پهلوم زد و به رو به رو اشاره کرد.

رد نگاهش رو دنبال کردم و نگاهم افتاد به پنجره‌ی بزرگی که تمام شهر رو می‌شد از توش دید، منظره‌ی فوق العاده‌ای بود.

آدم دلش می‌خواست ساعت ها از اون پنجره به شهر زیر پاش زل بزنه.

سوگل زیر گوشم پچ پچ کرد:

_عجب منظره‌ای!


romangram.com | @romangram_com