#شروعی_دیگر_پارت_361

ضربه‌ی دوم که به شیشه خورد؛ مجبورمون کرد پیاده بشیم.

شهاب ابرویی بالا انداخت و گفت:

_چه عجب تشریف مبارکتون و از اون ماشین بیرون آوردین، دو ساعته علافتونیم.

با فکر اینکه اون صحنه رو شهاب هم دیده، سرخ شدم و سرم رو زیر انداختم.

شاهرخ که انگار متوجه رنگ به رنگ شدنم شده بود، سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:

_لازم نیست سرخ و سفید بشی، شیشه‌های ماشین دودیه و از بیرون اصلا داخل ماشین دیده نمیشه.

نفس راحتی کشیدم که شاهرخ به خنده افتاد.

شهاب با چشم‌های ریز شده نگاهمون کرد و گفت:

_خبریه بگید ما هم بفهمیم.

شاهرخ زد سر شونه‌ی شهاب و گفت:

_به موقع‌اش، فعلا بریم که ارسلان و خانوم‌ها منتظرمونن.

شهاب در حالی که از کنارمون می‌گذشت گفت:

_این بار و در رفتی، بار بعدی هم هست.

شاهرخ خندید و گفت:

_تا دفعه‌ی بعد خدا کریمه.

ارسلان و دخترها با دیدنمون جلو اومدن و بعد از سلام و علیک با هم وارد رستوران شدیم.

مرد کت و شلواری‌ای که دم در ورودی ایستاده بود، با دیدن شهاب و شاهرخ جلو اومد و با احترام گفت:

romangram.com | @romangram_com