#شروعی_دیگر_پارت_360


لبخندی روی لبم نشست و عطرش که فضای ماشین رو پر کرده بود با لذّت به مشام کشیدم.

جلوی رستورانی نگه داشت.

خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت.

متعجب برگشتم سمتش و به عسلی‌های براقش نگاه دادم.

دستم رو به لب‌هاش نزدیک کرد و مهر زد و داغی لب‌هاش تا قلبم نفوذ کرد.

شوکه با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم که سر بلند کرد و خیره به چشم‌هام لب زد:

_صدام کن بذار عشق آغاز شه.

ماتِ چشم‌هاش موندم.

قلبم یه لحظه ایستاد و بعد با سرعت سرسام آوری شروع به تپیدن کرد، حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم.

حرفش توی سرم اکو می‌شد و قلبم هر لحظه بیش‌تر خودش رو به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید.

با ضربه‌ای که به شیشه خورد، ترسیده دستم رو از دست شاهرخ بیرون کشیدم و صاف نشستم.

دستش چند سانت دنبال دستم کشیده شد؛ انگار نمی‌خواست رهام کنه.

بالاخره نگاه خیره‌اش رو از روم برداشت و کلافه دستش رو میون موهاش فرو کرد.

و من دلم برای لمس اون تار های مشکی رفت.

هنوز پشت دستم می‌سوخت از داغی لب‌هایی که چند لحظه پیش عشق به قلبم تزریق کرده بودن.

موهای پریشونم رو زیر شال فرستادم و لب‌هام رو روی هم فشردم تا شاید کمی از هیجانم کاسته بشه و قلبم آروم بگیره.


romangram.com | @romangram_com