#شروعی_دیگر_پارت_367
_بعدم ارسلان بهش گفت داداشم خیلی میخوادش، اگه بیاید خواستگاری ممکنه درگیری و دعوا و خونریزی پیش بیاد، ما هم الان به خاطر اینکه جلوی درگیری و خون و خونریزی رو بگیریم اومدیم.
ارسلان با خنده گفت:
_پسره تا اسم دعوا و خونریزی رو شنید رنگش پرید، معلوم بود از این پسر پخمههاست که دعوا میشه در میرن، ما هم که اینجوری بهش گفتیم؛ هم از سنگ رو یخ شدن خانوادهاش ترسید، هم از درگیری و خونریزی و خیلی راحت کنار کشید.
خندیدم و گفتم:
_بعدشم که من زنگ زدم به آقا شهاب و گفتم حله و میتونن تشریف بیارن و دخترمون رو ببرن.
شهاب خندید و گفت:
_ولی یکی طلبت، بدجوری ترسوندیم و بهم شوک وارد کردی.
_مزهاش به همین بود دیگه.
خندید و تهدیدوار گفت:
_که مزهاش به همین بود؟ باشه، منم به وقتش دارم برات.
خندیدم که شاهرخ با کنجکاوی نگاهش رو بینمون چرخوند:
_مگه چیکار کرده داداش؟
_هیچی فقط نزدیک بود یه دور سکته کامل بده منو؛ زنگ زده میگه متاسفم، باورت نمیشه قلبم یه لحظه ایستاد، میگم چرا؟ چی شد؟ در اومده میگه دو ساعت وقت دارین با گل و شیرینی خدمت برسین؛ یعنی اون لحظه خیلی شیک و مجلسی نزدیک بود با سر برم تو دیوار.
سارگل دست روی دهنش گذاشت و با چشمهای گرد شده نگاهم کرد:
_اِاِاِ خیلی مارموزی پانیذ.
و رو به شهاب و شاهرخ و بقیه که با کنجکاوی نگاهش میکردن ادامه داد:
_ مثلاً اومده تو حاضر شدن کمکم کنه؛ میگه خیلی خوشگل نکن داماد پس میافته! میگم عاشقم نیست که پس بیافته، میگه از کجا معلوم آدم از یک دقیقه بعدش خبر نداره. باورتون نمیشه اون لحظه که شهاب و با کت و شلوار و گل و شیرینی به دست به جای اون پسر دیدم، شوکه شدم؛ یعنی خیلی خودم رو کنترل کردم از شدّت هیجان و شوک وارد شده بهم کار غیرمعقولی انجام ندم.
romangram.com | @romangram_com