#شروعی_دیگر_پارت_356
جلوی آینه قدی ایستادم تا برای آخرین بار تیپم رو چک کنم که یه وقت مشکلی نداشته باشه.
تیپ جدیدم بعد از یک سال و اندی خیلی به دلم نشسته بود.
دوباره شده بودم همون پانیذ قبل.
با همون چشمهای ستاره بارون، با همون لبهای خندون، با همون دنیای دخترونهی دوست داشتنی.
صدای زنگ موبایلم باعث شد چشم از آینه بگیرم و به سمتش برم.
اسم "شاهرخ" روی صفحه لبخندم رو تقویت کرد.
تماس رو وصل کردم و صداش توی گوشم پیچید:
_من دم درم خانوم زیبا، افتخار بدید در رکابتون باشیم.
خندیدم و گفتم:
_باید فکر کنم.
_شما تشریف بیار، منم تو فکر کردن کمکت میکنم.
_اگه تشریف بیارم که دیگه نیاز به فکر کردن نیست.
_خب بهتر، من یه دل سیر بدون فکر کردن به هیچ چیز نگاهت میکنم.
نفسم حبس شد و قلبم مالا مال از خوشی!
لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
_الان میام.
romangram.com | @romangram_com