#شروعی_دیگر_پارت_357
گوشیم رو توی کیفم انداختم و از اتاق خارج شدم.
بابا با دیدنم لبخندی روی لبش نشست و گفت:
_مثل اینکه پانیذ خانوم تصمیم گرفته بشه همون دردونهی شیطون بابایی.
بـ ــوسهای روی گونهاش نشوندم و گفتم:
_من همیشه دردونهی شیطون باباییام.
بـ ــوسهاش روی موهام نشست و دلم رفت برای محبتهای شیرینش:
_مواظب خودش باش دردونهی من.
"چشم"ی گفتم و بعد از خداحافظی با مامان از خونه زدم بیرون.
ماشین شاهرخ درست رو به روی خونه پارک شده بود.
سوار شدم و گفتم:
_سلام
_سلام خانوم زیـ...
نگاهش که روم نشست حرفش نصفه و نیمه موند.
سر تا پام رو رصد کرد و لب زد:
_قصد جون کردی دختر؟
احساس کردم خون با سرعت زیر پوستم دوید و گونههام گلگون شدن.
با شرمی که ناخوداگاه تو وجودم رخنه کرده بود، لب گزیدم و سر پایین انداختم.
romangram.com | @romangram_com