#شروعی_دیگر_پارت_354


آخرین پیاز رو هم خورد کردم به سمت ظرفشویی رفتم.

همونطور که چشم‌هام رو با آب می‌شستم با غرغر گفتم:

_مامان انقدر این پیازا رو تند نخری هم مشکلی پیش نمیاد، به خدا پدر آدم در میاد تا یه سالاد درست کنه!

خندید و گفت:

_بیا برو حاضر شو، این‌قدرم غر نزن؛ حالا یه سالاد درست کردیا.

نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:

_مگه من گفتم چرا سالاد درست کردم؟ میگم یه کم پیازا رو مهربانانه‌تر انتخاب کن!

_باشه، حالا برو حاضر شو دیرت میشه.

سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم.

نگاه دادم به ساعت عروسکی رو به روی تختم تا ببینم چه‌قدر وقت دارم واسه‌ی آراویرا.. اوه هنوز یک ساعت وقت داشتم، مامان هی میگه دیرت میشه.

چشمم به لاک‌های رنگارنگم که روی میز چیده شده بود، خورد.

بینشون لاک قرمزم بدجوری چشمک می‌زد.

با خیال آسوده از داشتن وقت کافی، روی صندلی میزم نشستم و لاک قرمز رو برداشتم.

امروز دلم می‌خواست کمی لاک قرمز به همراه رژ همرنگش واسه خودم تجویز کنم.

دلم می‌خواست بشم همون پانیذ شیطون و برگردم به دنیای دخترونه‌ی رنگارنگم.

و این دل خواستنم هم کاملاً بی‌دلیل بود، اصلاً هم ربطی به شاهرخ و شاپرک‌های پر زده توی قلبم نداشت.


romangram.com | @romangram_com