#شروعی_دیگر_پارت_353

_ببخشید، اومدم ببینم کمک می‌خوای یا نه.

به طرف یخچال رفت و چندتا خیار و گوجه و پیاز توی سینی گذاشت و یه ظرفم کنارشون گذاشت و به سمتم اومد.

یهو ایستاد و گفت:

_راستی مگه تو نمی‌خوای بری بیرون؟ بشینی پای سالاد درست کردن که یهو دیرت میشه!

سینی رو از دستش گرفتم و گفتم:

_یه سالاد درست کردن ان‌قدر وقت گیر نیست، درضمن شما از کجا می‌دونی؟

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

_وقتی ارسلان زنگ می‌زنه به بابات اجازه‌ات رو می‌گیره، انتظار داری من نفهمم؟

اوپس، پس ارسلان اجازه گرفته از بابا. گفتم بابا اجازه نمیده با یه پسر غریبه که جز چند بار ملاقات و یه سفر چند روزه هیچ صنمی باهم نداریم؛ شام برم بیرون.

و از این حرف مامان نتیجه می‌گیریم که ارسلانم هست، وقتی هم ارسلان هست؛ پس قطعا اشخاص دیگه‌ای هم هستن.

لبم رو تر کردم و با تردید گفتم:

_ارسلان گفته با کی می‌خوایم بریم شام؟

مامان درهمون حال که مشغول هم زدن محتویات توی قابلمه بود، گفت:

_گفته با شاهرخ و شهاب و سارگل و سوگل می‌رید.

از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم!

میون این جمعیت شاهرخ می‌خواد دلتنگی واسه چشم‌هام رو بر طرف کنه که میگه دلیل این شام هم دلیل همون دعوت قهوه‌است، شایدم فقط می‌خواسته مثل همیشه با روح و روانم بازی کنه؛ ولی قطعاً این شام یهویی دلیلی داره.

بابا هم حتما به خاطر اینکه ارسلان باهامه اجازه داده.

romangram.com | @romangram_com