#شروعی_دیگر_پارت_352
_آخه نداره دیگه، میبینمت خانوم زیبا.
"خانوم زیبا" گفتنهای این پسر بد به دل مینشست، نه مثل "عمویی" گفتنهای عمو شهیاد ها، یه جور دیگه، یه جور خاص! اصلاً یه جور ناجوری به دل مینشست؛ انگار صاف میاومد، مینشست وسط قلبت!
صدای بوق آزاد که توی گوشم پیچید به خودم اومدم و گوشی رو، روی عسلی گذاشتم.
بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
جلوی آینهی مستطیلی شکل دستشویی به چهرهام نگاه کردم.
چشمهای چراغونی، گونههای گل انداخته، لبخندی که بیاراده روی لبهام جا خوش کرده بود. همهی اینا نشون از یه حس خوشاینده ترسناک داشت!
چشم از آینه گرفتم و شیر آب سرد رو باز کردم و دستم رو زیرش گرفتم.
دست خیسم رو روی گردنم گذاشتم و بعد روی گونههای سرخ شدهام.
شاید آب سرد کمی التهاب درونم رو کم میکرد.
از دستشویی خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
مامان پای گاز ایستاده بود و داشت چیزی رو هم میزد.
روی صندلیِ چوبیِ میز نشستم و گفتم:
_مامان کمک نمیخوای.
مامان که متوجه اومدنم نشده بود با شنیدن صدام "هین" بلندی گفت و دست روی قلبش گذاشت:
_سکتهام دادی دختر، یه اِهنی یه اوهونی یه چیزی، زهرم ترکید.
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com