#شروعی_دیگر_پارت_351
_مهم نیست؛ فقط میخوام صدات و بشنوم.
نفس تو سینهام حبس شد و داغ شدن گونههام رو حس کردم.
_برای چی؟
_نمیدونم، فقط میدونم دلم میخواد تا ابد صدات تو گوشم باشه.
روی تخت نشستم و لبم رو زیر دندون کشیدم تا لبخندم حتّی جلوی خودم رسوام نکنه؛ اما با این قلبی که ضربانش عجیب بالا رفته بود چه میکردم؟
با گونههای گل انداختم چه میکردم؟
سکوتم رو که دید، نفس عمیقی کشید و گفت:
_امشب میخوام شام دعوتت کنم، قبول میکنی؟
هول شده گفتم:
_امّا بابام...
_درجریانه، حالا قبول میکنی؟
آب دهنم رو قورت دادم و متعجب از درجریان بودن بابا، گفتم:
_دلیل این دعوت که بابام هم خبر داره چیه؟
_تو فرض کن دلیلش، دلیل همون دعوت قهوهاست.
چرا این پسر قصد داشت با روح و روان من بازی کنه؟
_ساعت نه میام دنبالت.
_آخه...
romangram.com | @romangram_com