#شروعی_دیگر_پارت_349

ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم:

_مگه بده؟

با خنده گفت:

_نه، فقط بدبخت اون پسری که می‌خواد تو رو بگیره، هنوز نگفته بالا چشمت ابروئه می‌شوریش می‌ذاریش رو بند خشک بشه!

بلند خندیدم و گفتم:

_من برم تا عمو همه خصوصیات قشنگم رو کشف نکرده.

می‌دونستم درکم می‌کنن و ازم ناراحت نمیشن.

از اتاق به همراه خاله و عمو و سارگل خارج شدیم.

به سمت مبل رفتم و مانتوم رو پوشیدم و درحالی که شالم رو سر می‌کردم گفتم:

_ببخشید مزاحمتون شدم، امیدوارم امشب همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و بادا بادا مبارک بادا.

عمو با اخم گفت:

_تو همیشه مراحمی، دیگه نبینم همچین حرفی بزنیا، ان‌شاءالله هرچی صلاحِ اتفاق می‌افته.

با همه‌اشون خداحافظی کردم و به همراه سوگل که گفت "تا دم در باهات میام" از خونه بیرون اومدم.

در آغوش گرفتمش و کنار گوشش گفتم:

_ناراحت نباش، همه چیز درست میشه.

آهی کشید و گفت:

_امیدوارم.

romangram.com | @romangram_com