#شروعی_دیگر_پارت_348
_کجا میری عزیزم، بمون دیگه، ناراحت میشما.
با همون لبخند کنج لبم گفتم:
_خاله جون مراسم امشب بین دو خانوادهاست، زشته من باشم.
ایندفعه سارگل گفت:
_اما من دلم میخواد باشی.
_قول میدم عروسیت بترکونم.
با نارضایتی و شرمی که به خاطر حضور عمو بود، گفت:
_فعلا نه به باره نه به دار، برای اتفاقی که معلوم نیست بیافته یا نه، برنامه ریزی نکن و قول نده.
چشمکی زدم و گفتم:
_من مطمئنم هم به داره هم به بار.
عمو دستی روی موهای سارگل کشید و بلند شد:
_هیچکس حریف این زبون شیش متری نمیشه که.
خندیدم و گفتم:
_میگن به بابام رفتم، واسه همین سر و زبون دارم.
عمو سری تکون داد و گفت:
_امان از اون پارسا که دخترشم لنگهی خودش بار آورده.
romangram.com | @romangram_com