#شروعی_دیگر_پارت_347

لبخندی زدم و گفتم:

_این نهایت لطف شما به من رو نشون میده؛ اما بازم برم بهتره.

فهمید شاید معذب باشم و دیگه اصرار نکرد.

با لبخند سری تکون داد و گفت:

_باشه، هرجور راحتی.

لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم.

نگاهم رو دور تا دور گردوندم و وقتی خاله و عمو رو ندیدم به سمت اتاق سارگل رفتم.

در زدم که خاله در و باز کرد.

_مزاحم نیستم؟

_بیا تو عزیزم.

وارد شدم و سارگل و دیدم که تو بغل عمو نشسته و چشم‌هاش کمی قرمز شده بود.

لبخندم پررنگ‌تر شد از احساس بین پدر و دختر و گفتم:

_خاله جون من دارم میرم، اگه کمک لازم داری و کاری از دستم برمیاد بگو، می‌مونم.

به جای خاله، عمو گفت:

_عمرا بذارم بری.

_عموجون معذبم بخدا، وگرنه می‌موندم. باهم تعارف نداریم که.

خاله با ناراحتی گفت:

romangram.com | @romangram_com