#شروعی_دیگر_پارت_345

با صدای خاله چشم از عمو گرفتم و به عقب برگشتم:

_پانیذ خاله بیا.

پشت سرش وارد اتاق شدم و گفتم:

_جونم؟

_با شهیاد حرف زدم.

_خب؟

_قبول کرد.

با خوشحالی گفتم:

_پس ان شاءالله امشب همه چیز به خوبی و خوشی پیش میره.

دستی به روسریش کشید و گفت:

_ان‌شاءالله.

با هم از اتاق خارج شدیم و خاله به سمت اتاق سارگل رفت.

منم تقه‌ای به در اتاق سوگل زدم و وارد شدم.

سوگل که داشت گوشواره‌اش رو می‌نداخت به سمتم برگشت و گفت:

_چه‌طور شدم؟

نگاه دادم به کت و شلوار شکلاتیِ دخترونه‌اش که خیلی قشنگ روی تنش نشسته بود.

سوتی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com