#شروعی_دیگر_پارت_344


و زیر لب زمزمه کردم:

_هرچند خیلی وقته لرزیده.

از اتاق خارج شدم و عمو رو دیدم که با لباس رسمی روی مبل نشسته.

به سمتش رفتم و با لبخند گفتم:

_سلام بر عموجون خودم، احوال شریف؟

عمو با شنیدن صدام به سمتم برگشت.

_سلام جیگر عمویی از اینورا، راه گم کردی! سایه‌ات سنگین شده.

بـ ــوسه‌ای به گونه‌اش زدم و گفتم:

_کم سعادت شدم عموجونم، شما به بزرگواری خودت ببخش. به خدا این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود؛ دانشگاه و اینور و اونور و... بازم شرمنده‌ام

بـ ــوسه‌اش روی موهام نشست و گفت:

_دشمنت شرمنده؛ ولی بین این درگیری‌هات یه وقتی هم واسه ما بذار، دلمون تنگت میشه.

_چشم عموجون، اصلاً من پانیذ نیستم اگه اینقدر اینجا تلپ نشم که خودتون بیرونم کنید.

خندید و گفت:

_تو رو چشم من جا داری عزیز عمویی.

لبخندی زدم و با تمام محبتم نگاهش کردم:

_شما هم تاج سر منی!


romangram.com | @romangram_com