#شروعی_دیگر_پارت_343
_خیلیها بدون عشق و دوست داشتن ازدواج میکنن، چه برسه به خواستگاری که نه به باره و نه به داره.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_حالا از کجا معلوم، شاید آقا دامادمون عاشق این عروس خانوم خشگل بود.
_آقا دامادم عاشق عروس خانوم باشه، عروس خانوم عاشقش نیست.
_هیچی معلوم نیست، به قول یه نفری، آدم از یک دقیقه بعدش خبر نداره.
آهی کشید و گفت:
_این کاری به یک دقیقه و یک ساعت نداره، این مربوط به دله که اونم حالش خیلی وقته معلومه.
قیافهاش لحظهای که شهاب رو تو کت و شلوار و با گل و شیرینی میدید، عجیب دیدنی بود.
حیف نمیتونستم اون لحظه ببینمش، حیف!
مداد رو روی میز توالت گذاشتم و گفتم:
_تموم شد، ببین خوبه؟
سرش رو به آینه نزدیک کرد و نگاه دقیقی به چشمهاش انداخت و گفت:
_عالیه، مرسی گلی.
_خواهش میکنم، کار دیگهای نداری؟ نمیخوای تو بستن موهات کمکت کنم؟.
_نه عزیزم، موهام رو که میخوام ساده ببندم؛ زیاد کاری نداره.
در حالی که به سمت در میرفتم چشمکی زدم و گفتم:
_گفتم خوشگل نکن، داماد پس میافته؛ ولی دیگه نه اینقدر ساده، یه جوری بیا که دل دامادمون بلرزه.
romangram.com | @romangram_com