#شروعی_دیگر_پارت_341

_آفرین، نه واقعاً آفرین، این بود عشقی که به خاطرش تو این دو هفته این همه زجر کشیدی و یه چشمت اشک بود و یه چشمت خون؟ به همین راحتی عقب کشیدی؟ به همین راحتی ازش دست کشیدی؟ آفرین!

پرخاشگرانه بلند شد و رو به روم ایستاد و گفت:

_من ازش دست نکشیدم؛ وقتی اون نمی‌خوادم چیکار کنم؟ نمی‌تونم برم به زور وادارش کنم عاشقم باشه که...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_اولاً اون عاشقت هست، فقط ازت دلخوره، دوماً اگه واقعاً عاشق باشی، می‌تونی هرکاری برای به دست آوردنش بکنی.

دست‌هاش رو، روی صورتش گذاشت و با بغض نالید:

_نمیشه، نمی‌خوادم؛ امروز با هر رفتارش می‌خواست بهم بفهمونه که دیگه نه تو قلبش جایی دارم نه تو زندگیش.

شونه‌اش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و دست‌هام رو دورش حلقه کردم.

می‌فهمیدش، شاید هنوز عشق رو تجربه نکرده بودم؛ ولی کلی عاشق دوروبرم دیده بودم.

_تو عشق "نمیشه" وجود نداره؛ تو بخواه، میشه.

با شنیدن اسمم از زبون سارگل، بـ ــوسه‌ای روی موهاش زدم و در حالی که به سمت در می‌رفتم گفتم:

_من میرم ببینم عروس خانوم چیکارم داره، توام زودتر حاضر شو، چیزی نمونده به اومدنشون.

سری تکون داد و از اتاق بیرون اومدم.

تقه‌ای به در اتاق سارگل زدم و بعد از شنیدن "بیا تو" وارد شدم.

_جانم؟

_میشه برام خط چشم بکشی، هرکاری می‌کنم مساوی در نمیاد.

به سمتش رفتم و مداد رو از دستش گرفتم:

romangram.com | @romangram_com