#شروعی_دیگر_پارت_340


_سلام.

_سلام، خوش اومدی.

سری تکون داد و درحالی که به سمت اتاقش می‌رفت با همون لحن بی‌حال و گرفته گفت:

_ممنون.

حال و احوالش نوید خبرای خوب نمی‌داد.

انگار کشتیش بدجور به گل نشسته بود.

متعجب بلند شدم و پشت سرش وارد اتاق شدم.

کیفش رو، روی تخت پرت کرد و شالش رو از سرش برداشت.

با همون مانتوی توی تنش روی تخت ولو شد.

تکیه دادم به دیوار و گفتم:

_چی شد؟ این چه حالیه؟

_حل شد دیگه.

_اون و که ارسلان پشت تلفن گفت، خودت و ارسلان رو میگم.

پوزخندی زد و گفت:

_دیگه من و ارسلانی وجود نداره، اون من رو نمی‌خواد. امروز خیلی واضح بهم فهموند.

با تمسخر خندیدم و دست‌هام رو به هم کوبیدم؛ مثلاً دارم تشویقش می‌کنم.


romangram.com | @romangram_com